شنبه14 اسفند95
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزهای آخر سال کمی بعد دیگری میگذرد و ما نیز بسان سالهای قبل در هفته اول اسفند به استقبال خانه تکانی رفتیم روزی که آقای وکیلی محترم تشریف آوردن و خانه میدانی شد در اختیار علی کوچولو و آویسا طلا که برا خود همچی میتازیدند. در این میان هم حضور آقای قاسمی همسایه در جمع ما کمی از کارهای کودکانمان تقلیل می یافت. بگذریم خانه برای هفته دیگر باید در همین حالت کوچ بسر می رفت. روز 5شنبه هم برخی کارهای تعمیراتی خانه انجام شد و اما روز جمعه شروع روزی پردردسر برای کاغذ دیواری کردن منزل بود. علی و آویسا هم بخاطر خستگی روز قبل کلاً از صبح شمشیر از رو بسته بودن و من گیج ومنگ در میان کارزار. تا زنگ گوشی همراه بنده به صدا درآمد و زندایی جان مینا بود.
و اعلام کردن که قصد بردن گلکانم به منزل خویش دارن و من که کاملاً از کارهای بچه ها به ستوه آمده بودم در آن لحظه این شیرین ترین اتفاقی بود که می توانست بیوفتد.علی و آویسا به خانه دایی جان رفتن تا غروب آنجا بودن و دایی جان باز زحمت کشیدن و برگرداندشان. و کلی هم زحمت کشیدن و اسباب بازی براشون خریدن.
بچه های کلی از خانه دایی جان خوششان آمده بود وشب برای من از کارهایی که آنجا کردن سخن می گفتن. جالب اینکه وقتی که علی را برای گل آب روتان بردم برایم تعریف کرد که در خانه دایی جان دستشویی رفته بود و با زبان خودش به من گفت:"مامان جونم من دشویی رفتم زن دایی با دستکش منو شست" خندم گرفته بود که چقدر توجه کرده بود به این قضیه.
در خانه نشسته بودم که بابا رضا علی رو ماساژ میداد و من خودم رو لوس کردم که خوش به حال علی کاش بابایی من هم بود برا من اینکار رو می کرد چه بابای خوبی داری پسرم! کی برای من اینکارو بکنه؟بعد علی با حالتی رو به من گفت: علی برات می کنه.
این روزهای علی بیشتر به لجبازی می گذره هر چند سعی می کنم کنترلش کنم ولی بیشتر اوقات بخاطر خستگی کم میارم.چند روز بود که از قصد شورتش رو خیس میکرد بعد می گفت جیش دارم. که دوباره با جایزه دادن کنترلش کردم. با همکلاسیش سارا بسیار ایاق شده ولی هنوز صبح ها ناآرومه و سخت به کلاسش میره. نام های امامان رو بلده و با یه سرعت و بیان کودکانه ای میگه که آدم خوشش میاد. سوره کوثر و توحید هم یاد گرفته. و بعضی وقت ها شعرهایی که خواهری تمرین میکنه رو بر زبون میاره.





شنبه14 اسفند95
